مانی رسانه ManiMedia

روشن ستانی در پس شبی ۴۰ ساله

مانه رسانه- فریاد دلخراش هموندان جان به لبی که از ۴ دهه پیش در زندان و خیابان و دانشگاه و کارخانه و رسانه و این گوشه آن گوشه ی دو سوی مرزهای زادگاهمان گوشی شنوا نیافته – از هفتم دیماه امسال (۱۳۹۶ خورشیدی)، توده ی خروشان را جنبانده تا گوش فلک را کر کند – فریاد رسایی که شمار بزرگی از رسانه های دنیا و ایران نیمه ویران را به واکنشی سزاوار واداشته، بهای سنگینی داشته بر شانه های زخمین مردمی دردکشیده و تاب و توان از دست داده – همه ی ترفندهای ریشداران بی ریشه در پیشگیری از رخدادهای گنگ فردا، بر بادست. این بار باید بار سفر را برای همیشه بربندند و به دیاری دیگر کوچند – دستان ناتوان این تبار ایرانسوز، کی خواهد توانست توفان موج نو را از فروریزی ی کاخهای خون آلودشان بازدارد؟ دوران بیگانه کیشان ایرانسوز به پایان رسیده – باید بروند و ایران را به ایرانیان بسپارند.  

نشانه های دور و نزدیک پیروزی ی پاکی بر ناپاکی را از این گویاتر دیده اید؟ پایان تاریکی را در سیه شبی اندوهبار، روشنستانی تابان نمیبینید؟ کاراترین واکنش در برابر رژیمی خودکامه، با رستاخیزی فراگیر جلوه کرده که رنگ و رویش بی سر سوزنی چون و چرا ایرانیست، با نام و نشانی خانگی – بی هیچگونه وابستگی به این و آن و بی هیچ گرایشی به هیچ ایسم و دستگاه و آرمان و بینش و منشی برونمرزی – شاهکار بیمانند دختران خیابان (انقلاب) در این رستاخیز سراسری، چه در راستای بی باکی و از خودگذشتگی در برابر مشتی گرگ هار– چه در آزمون شیوه شناسی در نبردی رو در روی رژیمی درنده، روشی خواهد شد کارا در تاریخ زنان آزادیخواه دنیا. رستاخیز بیداران هشیار، از ته دل و جان مردمی برخاسته شوریده و بی پروا، تا ریش اژدهای چنبره زده بر دار و ندار ایرانی را بر آتش نهند و دودمانش را به توفان پیش رو سپارند.

در روند نو، مردم نشان دادند به اوج ناباوری رسیده و بی هیچ پرده و پیرایه ای از همه ی مرزهای رژیم گذشته اند. گرانمایه همسنگران دلبندی در این راه فرداساز جان باخته اند. یاد ماناشان برای همیشه در یاد تاریخ این سرزمین خواهد ماند و هرگز از هیچ یادی نخواهد رفت. شمار بزرگی از ستاره های نیمه جان در سیاهچالها با دژخیمان خونخوار دست به گریبانند. درد ستم و سرکوب دسته ی بیدادگر و ننگ از لکه دار شدن آبروی ملی، نزد اینان بر درد نان چربیده – آنان، هم آرزوی شادی و فرخندگی و خجستگی ی هموندان همدرد را به سر پرورده اند و هم آرزوی آزادی ی اندیشه در سرزمینشان را میپرورند – دلهای پاک دانه دانه شان انباشته است از مهری بی اگر و مگر به فرهنگ آریابوم – بی هیچ گرایشی به هیچ دستگاه و سازمانی، جز به آسایش و آرامش مردمی ستمدیده در خاک پاک خانه!

نماد خون پاک رفتگان در روند ۴۰ ساله، انگیزه ی اندوهی شده خشماگین در سر و دل زندگانی که جانشان به لب رسیده – تا رژیم ددمنش را به خاک تاریخ نسپارند، دست از پیکار نخواهند کشید. نیرویی پایا در درون شیرزنان بیدار و جوانان دلیر و آگاه این آب و خاک میجوشد و همگان را میجوشاند تا دست در دست هم فردایی بسازند سزاوار ماندگاری. کم نیستند هشیارانی که این روزها از خود میپرسند:

“اگر مار پستان مادر گزیده ای به نام “خاتمی” که روزی کار چاق کن رژیم شد تا در سایه ی نیرنگی کارا، دیو و دد را از یک فروریزی ی بی چون و چرا برهاند و بسیاری از هممیهنان ساده دل، این بازیگر شیر ناپاک خورده را “گورباچف ایران” خواندند، در فرازی ساختگی، دوباره سر و کله اش پیدا شود و حجاب کوفتی را هم از سر زنانمان بردارد تا زندگی ی ضحاکیان را چند روزی درازتر کند، داستان رستاخیز توده های جوان به پایان میرسد؟ “نه” – چرا نه؟

این دلال کارکشته از پیشگاه مردم ایران دو بار کارنامه ی ردی گرفته – یکبار در شورش شوم ۱۹۷۹ و بار دیگر در آن بازی ی ناجوانمردانه که خود را (تدارکاتچی ی رهبر) خوانده (آغاز بهمنی بزرگ، نیمروز لندن، اوت ۱۹۹۸ تا ژانویه ۱۹۹۹، ۱۷ مقاله ی بزرگ امید)! – با نگاهی گذرا به روند شوم ۴۰ ساله درمییابیم چرا پاسخمان به این پرسش کلیدی “نه ای” بی اگر و مگرست!

دستآورد شورش مستان ۱۹۷۹ در ایران، جز پلیدی و پلشتی و شرم و ننگ، داده ای دیگر به همراه نداشته – چکیده ی این کارنامه ی بد را که بفشاریم، میشود: ” قانونستیزی (رجم، حد، تعذیر، دیه، قصاص، سنگسار و…)، آدمکشی، دزدی، ورشکستگی، آبروسوزی، خونریزی، بدنامی، ناداری، بیماری، اعتیاد، بیکاری، هرزگی، خشکسالی، گریز و آوارگی، خودزنی، خودکشی و خودسوزی، تباهی و بی پناهی، فروش دخترکانمان به موشهای شکم گنده ی بیگانه به دست پاسداران دوزخ و هزار درد بیدرمان دیگر. راستی چه شده که به میانگینی چنین شرم آور رسیده ایم؟

دروغگویان کارکشته ی سرخ و سیاه، سادگان باختر را روزی خام کرده اند تا دیو نوفل شاتو را روی دوشهاشان از گوری ۱۴۰۰ ساله به ایران برسانند و خرمن خرمن زهر بر سر مردم ببارانند. از آسمان خانه، ننگ باریده و از زمین مرگ جوشیده تا دیوی وارونه بین، سر تا ته روزگامان را درنوردد. آخوند بدکاره، مشتی قمه کش و قداره بند و باجخور شهر نو را بر ارتشی که سرانش را سر بریده، شورانده تا جادوی  (تقلید و تقیه) را همه جا بگسترد. اینهمه دروغ و نیرنگ و نادرستی و بدی، گناه کدام اهریمنی بوده؟

گناه یکایک آنانکه از دور و نزدیک، دستی بر آتش این رخداد شوم داشته و خواسته ناخواسته با ضحاک این دوران و همدستانش یکدست شده اند – آنها بهتر از همه میدانند با توده ی بیزار از آیینشان چه کرده و چه میکنند. چند تن زن و مرد زنده میان خود میبینیم که آنروز در برابر دیو و دیوپرست و دیوباز ایستاده – ولی هنوز از پا درنیآمده اند؟ چند تن از آن بازیگران همدست، امروز پوزشخواه بدیهای زیانبارشان شده اند؟ دسته ی پتیارگان دوزخساز، کم در روستای نوفل شاتو یاوه بافتند تا از اهریمنی بدکنش، فرشته ای رام بسازند (مثلث بیق – بنی صدر، یزدی، قطب زاده)؟ منگ ملنگی به نام “سنجابی” دست ابلیس را نبوسید؟ مست مشنگی به نام “حاج سیدجوادی” دیو آدمخوار را “فرشته ای رهاننده” نخواند؟ بی سر و پاهای کاسه لیسی به نامان “شریعتی” و “آل احمد” رنگ در رنگ چنین و چنان برایش نبافته بودند؟ آن مزدور دم بریده (میم آذر، میرزازاده، ۱۳۴۳- ۱۳۵۷) برایش چکامه ها نسروده و “امام” ش نخوانده بود؟

از شیفتگان دل و دین باخته ی انورخوجه و مائو و لنین و استالین گرفته تا روانپریشانی چون سروش و گنجی و مخملباف و سازگارا و نصر و نزیه و لاهیجی و کیانوری و طبری و هزارخانی و خانباباتهرانی و حکمت و دیگر سینه چاکان مسکو و پکن و برلین و تیرنا نبودند که با دروغهای شاخدارشان راه را برای دیو دریده هموار کردند؟   

تنیده ترین همآوردیهای شاهستیزی را میان زامبیهای سرخ و سیاه در ساختن دروغهایی هرچه فریبنده تر در برابر ارتش و دولتهای ناتوان دیدیم که سر از ناکجاآباد درآورد (روانبیماری ی واگیرداری که هنوز مبتلای زمینگیر دارد). شاهستیزی را مد روز کردند تا نماد روشن اندیشی و روشنگری در دانشگاهها و رسانه های کشورمان از تاریکسرای سرخ و سیاه فراتر نرود. گوبلزآسا، دروغ هرچه کلانتر شد، کاراتر از کار درآمد تا شمار بیشتری به تله ی شاهستیزی افتند. چنین شد که ایران را از سر تا ته سوزاندند تا آدم ایرانی، مترسکی شود بر ویرانه ی کیش آدمخواران دنیا! چند تن میان خوشنامترین دست اندرکاران دولتهای ۴۰ ساله را همشانه ی بدنامترین سران کشور در دوران پیش از فروریزی ی قانون در ایران میشناسید؟

روباه ناپاکی که دنیا را در روستای نوفل شاتو فریفته بود، در تهران از پوست پوششی به درآمد. همه دیدند چگونه اهریمن بدکاره ای زیر آن پوست لانه کرده بود – شمار بزرگی از دنیاداران را خیره کرد تا همه ببینند شیرین مخهایی زیر نام “نهصت آزادی” یا سرخوشانی زیر پرچم “جبهه ی ملی” چه ساده رودست میخورند!؟

دوران پلشت دروغ و دروغگویی روزی در این آب و خاک باید به سرآید – کیانند آنانکه این دگرگونی را زیانبار میبینند؟ دینبازان مزدور دین بیگانه که با هرچه ایرانیست، میستیزند تا هرچه انیرانیست، بالاتر بنشیند! “تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!” تازگیها اشکوری، سروش، بازرگان و … مشتی آخوندک روانبیمار، خوابنما شده، چشمی گشوده و مینویسند:

“حجاب اجباری برای دینمان زیانبار است!”

این مستان پسمانده از آهنگ روزگار که بازیگر نقش پیشوا میان بدکیشانند، هنوز زیانبار بودن این پدیده ی شوم را از دید دینشان میبینند، نه از پنجره ی حقوق زن ایرانی در دنیای نو – تبار روانبیمار، هنوز نفهمیده که دوران بدنامان سرآمده (تقلید و تقیه) – هنوز نگران بدآموزیهای سرشت ناپاک خویش مانده اند. همتبار آموزگار ناپاکی اند که دانش آموزان تازینامه خوان (قرآن) را ماساژ میدهد و بیدادگاه تهران به دستور رهبر بدکیشان، بیگناهش میشناسد (سعید طوسی)! همه همدست دزدان باچراغند (قاضی القضات عراقی “صادق لاریجانی” سپرده های دادگستری را میدزدد و برادرش در پارلمان آخوندها “علی لاریجانی” زمینهای مردم را).

در چنین دزدخانه ایست که ریزش در رژیم، شتابی تازه میگیرد دسته ی نیمه سازگار با رژیم (اصلاح طلبهای رسوا)، آغازگر این ریزش میشوند که دمبدم دارد فزونی میگیرد تا رسوایی فروکش کند. رژیم در پاسخگویی به نیازهای روزانه ی مردم دارد وا میرود. گسترش گرانی و افزایش بهای دلار در تازه ترین روند در واکنش به خیزش تازه، آغازگر این ریزش و ماسیدگی ی زیربنایی است. ریزگردهای استان زرخیز خوزستان که نان آور کشورست، گلوی مردم را میفشارد تا بیماریهای رنگارنگ، توده ی دلزده را از این استان بگریزاند. استخوانهای دستگاه دیو و دد زیر فشار بحرانهای خودساخته ی خشکسالی و بی آبی و ناداری و پریشانی و هزینه ی درگیریهای برونمرز (یمن، لبنان، سوریه، عراق، افغانستان، جیبوتی، اوگاندا و …) دارد جان میکند.

سیستم بانکی در ایران بیمار، ورشکسته و مرده – کلان باجگیرانی چون رضا ضراب (همتای بابک زنجانی و خاوری و برخوردار و خداداد و …) به تنهایی ۱۵۰ میلیون دلار دستمزد برای ۱۳ میلیارد دلار پولشویی، بابت فروش نفت ایران را چاپیده – نفت غارتی را به چین و کره میفرستاده تا بخش ناچیزی از وجوه دریافتی به ترکیه برود و طلا شود. چیزکی از آنرا با هزینه ی دلالی و شیوه ی زیرمیزی در دوبی میفروخته تا ته مانده اش را به ایران بفرستد. داستانهای کشدار گروههای لو نرفته را در آینده خواهیم شنید. میلیاردها دلار از کسیه ی مردم پر زده تا صندوق بازنشستگان و سپرده های مالباختگان بانکها و دستمزد کارگران هاپولی شود و دار و ندار مردم چپو (از دولت محمود مشنگ تا دولت تدبیر و امید و دور زدن تحریمها!).

رستاخیز نوجوانان، سپاه سرکوبگر را دارد به زانو درمیآورد. پدیده ی ترس از دل مردم به اندرون دسته ی گزمگان رخنه کرده درونشان چون بید میلرزد. رهبری که پس از ۴ دهه کشتار در هراس از نوجوانان بالای ۱۰۰ شهر، به پوست اپوزیسیون افتاده، راهی برای گریز از میدان کارزار میجوید و نمییابد. نه نوجوانانی که مزه ی گوارای سرکشی را برای به چنگ آوردن آزادی چشیده و درد زندان کشیده اند (برای همسنگرانشان مدل شده اند)، دیگر پس خواهند نشست و نه دستگاه سرکوب، خواهد توانست از موج فراگیری که از این پس گسترشی رو به فزونی خواهد نهاد، پیشگیری کند. با شکاف ژرف میان تکه پاره های رژیم، زمین زیر پایشان سختتر میلرزد – امروز و فردا گواه فرو ریختن آوار بر سر سران دستپاچه ای خواهیم بود که چون سرجوخه ی لیبیایی یا آن تکریتی از سوراخ راه آب بیرونشان خواهند کشید تا کشان کشان به دادگاههای ملی سپرده شوند.

این بدان روزگار، نه جایی در کشورهای همزاد دارند و نه راهی به دنیای آزاد. میان بیداران هممیهن کسی نیست که نداند جنگ توله های اهرمن (احمدی نژاد – لاریجانی – خامنه ای)، جنگ خیر و شر یا ستیز میان گنهکار و بیگناه نیست – جنگ دسته ی شرور ایرانسوز ایرانی ستیزیست که بر سر چپاول مال مردم گریبان هم را گرفته اند. دستگاه دادگستری ی رژیم میگوید: “دستگاه مجریه فاسد است”، ولی پارلمان هردو را “فاسد” میخواند. رهبری هر سه را و مردم هم از آغاز تا پایانشان را دریدگانی درنده میشناسند که گریبان ریز و درشتشان دیر یا زود در مشت توده ی بستانکار خواهد بود.  

رژیم درنده ی درویش کش، نیروی یافتن روشی کارا یا چاره ای برای گریز از بلایی خودساخته را از دست داده – کسی بهتر از آخوند خامنه ای و یار غارش (احمدی نژاد)، نمیتواند نفش اپوزیسیون را در برابر آخوند روحانی بازی کند تا نقش اپوزیسیون راستین بیرنگ شود؟ این بار همه کور خوانده اند. میکوشند از پاره پاره شدن ایران فردا، هراسی در دل مردم اندازند. نمیدانند سپاهی ی روانپاره ای که دیروز در میدان مین جولان میداد، امروز کاسب شده – بوی پول مستش کرده – دیگر نه انگیزه ای برای جنگ دارد و نه دلی برای از دست دادن خرمن خرمن دزدیهای این گوشه و آن گوشه اش – بنابراین نه ایران تکه تکه خواهد شد و نه رونوشتی از کره شمالی – آنچه که در پایان کار سرخهای مسکو دیدیم، در تهران خواهیم دید. آنانکه آنجا دل به دیکتاتورهای پرولتای پولیت بورو بسته بودند، نیروی سرکوبشان، جایی وارفت و همه به زانو درآمدند. دسته دسته جوانانی که در خیابانها و کوچه پسکوچه های شهرهای دور و نزدیک ایرانمان فریاد میزنند: “ای رهبر واداده – گورت شده آماده”فریادشان را پس خواهند گرفت؟

اختصاصی*به قلم دانیال دانا از اورشلیم*